تو واگن دهم يا دوازدهم مترو چپيده بوديم تنگ هم. مرد طاس قد كوتاه فربهاي دو سه دقيقهاي بود سر گِرد و به عرق نشستهاش را از زير بغلم به زور هُل داده بود تو و خبرهاي روزنامهاي را كه ميخواندم نگاه ميكرد. دروازهدولت پياده شد. جمعيت اندكي پا به پا و بعد هم جابهجا شدند. عدهاي ديگر سوار شدند و چند نفر با عجله، انگار در پي جُستن شمش طلا باشند، به محض اينكه در واگن باز شد، سراسيمه بيرون پريدند. در ايستگاه بعدي دوباره عدهاي سوار شدند. چند ايستگاه بعدتر جمعيت دوباره زياد شد و چندان جا براي چرخيدن نبود. نزديك بود قبضهروح شوم. نفسم داشت بند ميآمد. تا به خودم بيايم كه جن سراغم آمده يا دوربين مخفي است، چند ثانيه طول كشيد. همينطور كه به زور و در تكانهاي ممتد و خلسهوار قطار روي ريل، در نهايت خوشطبعي صفحه حوادث روزنامه را ميخواندم، همان كله گِردِ بدون مو و خيس از عرق، از زير بغلم به زور جا باز كرد و آمد تو به قصد خواندن روزنامه. صاحب كله را شناختم. طاس قدكوتاه بود. به تتهپته افتادم:
ـ اِ ... اِ... مگه چند ايستگاه پيش پياده نشدي؟
بدون اينكه سرش را بالا كند، با خونسردي گفت: «اشتباه پياده شدم، هنوز راه نيفتاده بود از در واگن جلويي دوباره سوار شدم.»
با تأني نگاهم كرد و سرد و ساكن نيشخند زد: «كپ كردي؟»
ـ زهرهترك شدم مرد حسابي!
بوي عرق سرِ قهوهاي و براقش هنوز تو دماغم است.
وحشتزده و بيربط گفتم: «روزنامه ميخواهي؟ بيا براي شما... بيا عزيزم.» و روزنامه را گرفتم سمتش.
يك جور باج دادن غير ارادي بود. بدون تعارف روزنامه را گرفت. لولهاش كرد و چپاندش زير بغلش: ـ خودت نميخواستي؟
ـ نه. من خودم اينجا كار ميكنم. نياز ندارم.
چشمانش را تنگ كرد و زل زد بهم: «يعني چيزميز مينويسي؟»
آب دهانم را قورت دادم:
ـ بله.
ـ پس چرا نمينويسي مترو شلوغه. نون گرونه... دكتر گرونه... گوشت گرونه؟ هان؟
ـ مينويسم. به خدا مينويسم.
ـ نمينويسي.
روزنامه لوله شده را از زير بغلش درآورد: «بيا اينم مال خودت. از آدم خالي بند روزنامه نميگيرم.»
در قطار باز شد. طاس كوتاهقد ميان جمعيت گم شد.
مدادسیاه...
ما را در سایت مدادسیاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 5:37