عُسرت/فرزام شيرزاي

خرید بک لینک

شلوغ است. مثل همه عصرهایی که واگنها پر میشود و اگر نجنبی و پا تند نکنی باید معطل بمانی تا قطار بعدی. به زور خودمان را همراه جمعیت میچپانیم تو واگن شماره یازده یا شاید هم دوازده. خودمان، یعنی من و چند نفر دیگر که دوازده سیزده دقیقه معطل مانده بودیم. به چهارراه ولیعصر که میرسیم خیل جمعیت سیل میشوند. هجوم میبرند بیرون. دو سه جا خالی میشود. من و یک جوان که روی لباس و شلوارش جابهجا لکه رنگ خشک شده مینشینیم و شصتوهفتهشت ساله باریک و لاغراندامی هم کنارمان مینشیند. انگار دردش گرفته باشد، زانوی چپش را و بعد زانوی راستش را با کف دو دستش میمالد. چند کلمه گنگ و نامفهوم زیر لب میگوید: «آخ... الهی... پیری...»

مردی که روبهرویمان نشسته سرش را روي میله استیل کنارش يله داده و خوابیده است. نمیدانیم خواب میبیند یا نه. هرچند به نظر میرسد خستگی کسالتباری بر چهره و اندامش مستولی شده. پیراهن راهراه ساده به تن دارد. شلوارش آکار بنفش است. کتانیاش سیاه است؛ سیاه سیاه. لنگه سمت چپ از بغل شکم داده و دهانهاش دهان باز کرده. دو جای دیگرش هم سوراخ است؛ یکی ریز و یکی درشت.

چشم میدزدم از کتانیاش. بیاختیار دوباره نگاهم راه میکشد به لنگه سمت راست. از سمت چپ هفتهشت سانت سوراخ است. پیرمرد دست پهن و استخوانیاش را میگذارد روی زانویم: «همه به اولین چیزی که نگاه میکنند کفش آدمهاست. همهي همه هم نه. خیلیها.» نگاهم را از کفشهای روبهرویی میگيرم. پیرمرد دستش را برمیدارد. تُک سبیل پهنش را که تک و توک لاخهاي مشکی لابهلایش لانه کرده میجود: «به سوراخها نگاه میکردی؟»

انگار آنجا نیستم: «سوراخ؟»

ـ کفش را میگم!

ـ کدوم کفش؟

ـ کفش اوباما! کفش این بندهخدا رو دیگه.

ماتم برده: «ها؟ آره... نگاه میکردم... سوراخ...»

ـ بدبخته؟

ـ شايد.

ـ شاید هم نه. الان مهم اینه که کجا سوراخ را بپوشی. بالاشهر بپوشی میگن مده... وسط شهر باید بررسی کرد به نتیجه رسيد. پایینتر معنيش عُسرته. عُسرت مي دوني چيه؟

صدای زنی با صدای ملایم از جایی نامعلوم میآید: «ایستگاه صادقیه.» درها باز میشود. مرد روبهرویی هنوز خواب است.

منتشر شده در همشهري 14 آذر1397

مدادسیاه...

ما را در سایت مدادسیاه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 120 تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 5:37

صفحه بندی