منتشر شده در همشهري ۴ مهر۱۳۹۷
با زرنگي و لابيگري و مداهنه ميشود پلههاي زندگي به هر تقدير غمبار را دوتا يكي بالا رفت و ره چندساله را به ضرب و زور رذالتهايي پيشپاافتاده، در اندك زماني پيمود و به نان و نوايي رسيد. در داستاننويسي اما نميتوان با نفير و شيپور و كرُنا داستان متوسط وكممايه را ارزشمند جلوه داد، موج سواري كرد و سري درآورد ميان سرها. داستان شايد يگانه عرصهاي باشد كه به لحاظ جوهره نيرومند هنرياش در بازنمايي سرشت و ذات هولناك زندگي، بايد بيش و پيش از هر چيز براي درخشيدن متكي به خود باشد و قائم به ذات. اين يعني قرار نبوده و نيست كه نويسنده پس از انتشار كتابش دوره بيفتد كه داستانم چنين است و چنان و...
و اينكه نويسنده، خودش را به هر مستمسكي بياويزد براي لانسه كردن كتابش. واقعيت محض آنكه، اگر مجموعه داستان يا رماني در بهترين اوضاع متوسط باشد، شايد چند صباحي صاحبش بتواند درپي آن بدود، جان بكند و درخوشبينانهترين حالت به چاپ هفتم، هشتم يا حتي هفدهم برساندش اما با فاصلهگرفتن او از جنجال و تبليغهاي اينستاگرامي و تلگرامي مرسوم اين روزها، سرآخر فقط خودش را از پا انداخته است و آن هم بيهوده. جز اينها اگر تريبونهايي فراگيرتر مثل تلويزيون را هم در اختيار بگيرد، باز هم راه به جايي نميبرد، مگر آنكه- بر فرض محال- تا قيام قيامت دنبال تبليغ كارش باشد. و چقدر پلشت است كه داستاننويسي با اعتماد به نفس (بخوانيد اعتماد به سقف) جا و بيجا درباره آنچه نوشته و چاپ شده و رفته پيكارش ژاژخايي كند و حنجره بدرد كه بياييد كتاب من را بخوانيد؛ كتابم چنين است و چنان. اين از خود تعريفكردن و جلو پاي خود بلندشدن، سواي حس حال بهمزني كه براي ديگران دارد، از روح داستان و هنر حقيقي فرسنگها دور است. باور كنيد با زورچپان نميشود نويسنده شد. اينكه جعفر و شهلا و فرهاد يا مثلاً آقاي عندليب و عيناليقين- م با كتاب شما عكس بگيرند و از اقليمي دورافتاده برايتان بفرستند و شما هم به عنوان مخاطب كتابتان، عكس آنها را در صفحه اينستاگرام يا كانال شخصيتان منتشر كنيد، چيزي به داستاني كه نوشتهايد نميافزايد. داستان درخور، خودش بايد بدرخشد، اگر حرف بديع و گرم و گيرايي داشته باشد. آتش بيفروغي را كه پِتپِت ميكند با قطرهقطره نفت ريختن به گِردش نميتوان زياد روشن نگهداشت. بهتر است زور باطل نزنيد. پيش از شما، گندهتر از شما و خيلي گندهترهايش كه در چهلويكي، دو سالگي عصا دست ميگرفتند و ژست پدرخواندهها را در ادبيات درميآوردند به جايي نرسيدند و حتي نثر عصبي قصه- مقالههاي يكي از آنها بعد از سالها، مثل صاحبش روبه زوال رفت. مَخلص كلام اينكه نويسنده تونتاب نيست كه بيوقفه پاي آتشدان كتابش باشد.
مدادسیاه...
ما را در سایت مدادسیاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 5:37